تو
یک دروازه نامرئی بود در بهشت زندگیم
کلیدش تو بودی
میترسم که کلید را بچرخونم
اما دروازه برای رد شدنه…
اگر بمونی با من،
شاید آویزون بشی به گردنم مثل آن آویز ناب وبی مانند و آبی.
با من بیای و از دروازه رد بشی، بیای تو دنیای جدیدم…
من و تو با همیم توی این دنیا
یا تو بهشت قبلی زندگیم…
فرق نمیکنه کجا باشیم
چه کسی باشه چه کسی نباشه چه کسی بیاد و یا بره
من کلیدم را پیدا کردم
هنوز هم میترسم
اما همه چیز با تو بهتره!
حتی وقتی خیلی دلم تنگه
و قلبم میخواد از سینه ام بیاد بیرون و پرواز کنه به آسمون ایران
میخواد سینه ام را مثل یک پنجره باز کنه حتی اگر درد داشته باشه و آزاد بشه
این جسم خاکی را ول کنه و بیاد تا با تو یکی بشه
وآن قدر قوی بشه که زمان را متوقف کنه که شاید
تا آخر دنیا پیشت بمونه
میشه؟
❤️۲ فروردین ۱۴۰۴